حضرت شیخ الاسلام آسید محمد علی الحسینی (دامت برکاته) دعوای
سیاسی شما با چون ملای فقید حسن نصرالله لبنانی به حقیری
که عمدا دخیل در این داستان ها نمی شوم طبعا هم مربوط نیست
ولی احتراما و ای کاش جای جار زدن فروخته شدن نصرالله توسط
فلان حکومت پشت کوه گاف و اصلا حرف زدن درباره اش آن هم
دمی قبل سر کشیدن ریق رحمت توسط نامبرده که سبب وایرال
و باز نشر زیاد آن شد .لحظه ای با دقت درمختصات مکان و جریانی
که در راستایش قرار گرفته و عملا بر آلت اش بدل گشته ای به
این می اندیشیدی :نکند آل سعود هم مرا خریده است.
بله و حقیقت امر چه نصرالله که چوب حراج به خود زده بود و
نمی خواست حقیقت ضعف های بارز در پندار ایدئولوژیک
مذهبی را ببیند و ایضا تو که استراتژی آنقدر کوتوله برگزیدی
و در پناه سایه بن سلمان نشسته ای برای حقیر که انشاء الله
از منظر جهان بینی توحیدی به کنش هایتان جمیعا می نگرم
ارزش صرف وقت بیشتر را ندارد.لذا باش تا آفتاب دولتت بدمد
اللهم عجل لولیک الفرج
#چرا-سیاسی-نیستم
جدای دیو و دلبر سازی از آقایان رسول خادم و علیرضا دبیر در فضای
پرپوگاندا و میلی اهل سیاست که از اپوزسیون تا بخش سخت حاکمیت
کش یافته است.هر دو ایشان در عالم واقع نکات مثبت و اشتباهاتی
داشته و دارند چنانکه بایسه کل غیر معصومین است.
پهلوانی واقعی هم درک چنین حقیقتی را می طلبد و چنانکه شاهد ایم
دقیقا به همین دلیل از فهمیده عینی چون جناب علیرضا حیدری
بسی کمتر از آن دو قبلا ذکر شده در چنان بسترها یاد می شود......
#چرا-سیاسی-نیستم!؟
تقدیم به خانواده کارگران معدن طبس که شب اول مهر 1403 آسمانی شدند
پدر دیدم تو را در قعر چاهی ...که می شد لاجرم افکنده گاهی
درونش تکه های سنگ خارا...بخوابند روی هم در یک نگاهی
خدا را اشک من با سوز آهی...چه بی رقبت شدی در بند خافی
دلم را تکه پاره غرق خون بین....به سان آن وجود همچو ماهی
بردیم هان ز بعدات عین نافی...که آهوی ختن دادش به راهی
الا ای رفته از دست بشنو آخر...سلام ام بر تو که عین صلاحی
یقین دارم که اینک در فلاحی...برای اهل فیض اش چون گواهی
سروده طلبه سعید حریری اصل
قال سید الکونین(ص):طَلَبُ الحَلالِ جِهادٌ.
به دنبال روزی حلال رفتن، جهاد در راه خدا است. (مواعظ عددیّه، ص ٣)
#ماشاءالله-غیرت
هرکسی برای خود وطن والبته منطقه یا شهری دارد که همه یا
دوره هایی از عمرش را بدان طی کرده است.
کرج دهه 70 و80 یعنی در اوج جوانی برای بنده حکم موطن
را داشت و اینجوری حد فاصل هشتگرد و احمد آباد تا مهر شهر
و کارخانه مینو جاهایی است که بسیار بدان بوده ام.
سال 1401 ش درحین واقع تلخ بعد فقدان مهسا امینی نیز
اماکنی چون فردیس التهاب شدیدی از عوارض آن تحمل کرد.
خوب خیلی از رفقا و آشنایان بنده هم که رحمت خدا رفتند
در مثل بهشت زهرا بهشت سکینه و...مدفون اند.
به فاصله بعد آن جریانات تا هم امروز بارها در آرامستان
با مادران کسان غالبا جوانی روبرو شده ام که به کلام مرگ
رفته اند. البته ازنوع سیاسی که داغ این آخرین هایشان
به دوسال قبل بس تازه است و بی تابی کس وکار ایضا
چیزی که علاقه حاد رسانه های اپوزسیون و بی تفاوتی
نظام حاکم را برمی انگیزدبرای من بی طرف اما یک
نکته مهم دراین خلال دستگیرشد:
قبلا فکر می کردم :گناه اول وآخر اینها رها کردن بچه
کم سن و توان وسط دود و آتش حاصل از اصطلاحا
جنبش مخالفان یا اختشاشات حاکمیت است که سبب
جوانمرگی شده
ولی نه!؟نفس و گونه فهم حضرات نگاه به زندگی و...
والدین سبب خلق روحیاتی در بچه گردید و عامل
ورود درآن مسلخ عملی شد تا قرار رابر فرار ترجیح
دهند.
دختره سر خاک برادرش داد می زد :مرگ برفلانی...
گفتم:خانم داغ دادش ات بس نیست.
درآمد:خفه شو آخوند رفیق دزد و شریک قافله....
من پاس کانادا دارم امروز وداع آخره با داداشم.
دیگه چیزی نگفتم:فقط تو سرم مرور کردم
مگر گلوله تفنگ فلان حکومت پشت کوه قاف
فقط تا مرزهایش دوربرد دارد و بس!؟
#بی-طرف-بی-شرف-نیست
#قشر-خاکستری
معمولا رودرخت حیاط خانه کرج ما گنجشک و قمری می نشست یا کلاغی
محض دید زدن ارتفاع پروازش را چنان فرمود می آورد که با نوک شاخه -
های آن تصادم نکند.گاهی هم اول صبح بلبل خرمایی می زند زیر آواز.
اما رویت یک شاه طوطی نر آن هم وسط سیب های رسیده فصل پاییز
چیز عجیبی بود.
چون می دانستم خیلی باهوش است فقط صبر کردم هوا غروب کند
چراغ پارکینگ راکه روشن کردم ودرش راسمت حیاط باز کم کم
متمایل به داخل شد. انگار خودش هم عادت نداشت شبها خارج باشد.
انداختم اش در قفس کوچکی من باب سهره طوری که دم حیوان بیرون افتاد
بعد بردم اش پارک محله که یکی گفت:طوطی ناصر است ها که دررفته بود..
خلاصه بردیم خدمت آقای مذکور که ای دل غافل دیدم خانه اش
بازار سید اسماعیل است و درصرافت سفر همیشگی امریکا این بچه
بی آب وغذا مانده تا حدی که فراری شده سمت سیب های درخت ما.
هیچی آقا ناصر نگاهی به من و طوطی اش کرد بعد گرفت و حتی قفسم
را هم داشت یادش می رفت پس دهد
آخر سر به حرف آمد که:دادش من سیتیزن امریکام اصلا طوطی ام مال
خودت امشب بلیط دارم تا این رو ببرم سمت مولوی بفروشم هواپیما
بخاطر یک طوطی لاغر کم قیمت پرمی زند...
بنده هم تشکر و پوزش خواستم ازخیال بدم .موقع بدرقه اما شاه
قصه صدایش در آمد : خداحافظ.
پسره یکباره گرخید و فاز برداشت: کدوم خدا بهشت و جهنم !؟من دارم
می روم شهر فرشته ها(لس آنجلس)فردا شب هم با هاشون می خوابم
حقیر نیز به طوطی گفتم:بریم رفیق انگار از زندان سکندر آزادشدی که
همه دنیا را الظاهر گرفت ولی هرگز ندانست حقیقتا دنیا او را گرفته است.
#گذر-نامه
بنده از شطرنج تنفر دارم.!؟جدای بحث قمار ضمنی و...که عده ای
ولو داعیه دار فقاهت با برداشتن آن ایراد مباح اش شمردند.
چون صفحه و حرکت مهره ها جوری حساب شده است که شما در
مستی بازی فکری و شوق پیروزی حریف مقابل ات از جای دیگر
و همزمان با رقیب نامرئی درحال مسابقه هستی و فرای برد و باخت
به کسی که جلو ات ظاهر است برآن دشمن نامرئی قطعا می بازی!؟
سبک حرکت سرباز فیل و...بی جوهر درحال نوشتن یک طلسم
هستند!!یعنی هر چه حرکت بیشتر شکست در زندگی کوتاه شدن
عمرو...آنکه بالا وپایین شان می کند افزایش یافته.
خوب حالا همه اینها را اگر توهم فرض کرده و مهره ها رابه خیال
خودت جوری چیدی که ببری خیالی نیست.برایت آرزوی پیروزی
می کنم . اما بی تعارف بدان قدر این کام یابی هرگز آن سوی دیوار
مرگ نیست. چون اگر بود جدای آن همه روایت کم و بیش درباب
مزمت شطرنج خدا خودش مهره صالحان را طوری می چید که
همیشه کم نیاورده و به القد خلقنا الانسان فی کبد نرسند.
فکر آدم با بازی قرار است به بلوغ برسد و آن رشد یعنی ببازی!؟
در هر کجا که منیت بر مشیت تو پیش افتد بابدرقه حریت ات.
قرنها بشر با خود کامگی جنگیده و اکثر گاه تسلیم و اسارت اش
یاد خدا کرده درحالی که اگر باور داشت پروردگارش عمدا به
یارو فرصت و مجال داده جهت امتحان وی د رورق آزمون خود
جوری سوالات مربوط به آن طاغی را جواب می داد که نمره ده
بگیرد! نه بیست به قیمت نیستی جان یا حتی هیکل آن نخاله
مگر آنها که حکم حکیم فرموده دارند مبنی بر:اذهب الی فرعون
#تاریخ-انقضاء
عبای ازیک دوش افتاده راه راه وچهار فصل ات
وعمامه سبزی که از فرت مدام بستن وخوردن
آفتاب به زدی می زند.
ریشی که انتهایش را به اندازه یک مشت حنا
بسته اند نه ازسر پیری و لاخ موی سفید کسی
که فقط سی و چند ساله را می نماید. بلکه یاد
آوری آن حقیقت تلخ که: این فرید طرید چون
جدش حسین بن(ع)هنوز اذن وفرج نیافته
تا کاروان معکوس مناسک حج رابه طف غاضریه
کشد و قربانش را از جنس انسان بنماید
واز آن بالاتر محاسن سفید خود را به خون
مهجه قلبش خیزاب کند.
جانا چرا در تشرف پسر مهزیار با ترکه چوب
برشن های نرم کرانه یم می نوشتی مگر
نمی دانی که اثر نصی ندارد ویانه نماد سه
طلاقه کردن طابانش هست هم چشم امید
دوختن برآن تکفین نهایی که نه از تو در
مقصد بلکه با رسیدن من ومای مسافر
قرار است دربطن هستی روحش دمیده
و جهانی رابه جنانی (بهشت)بدل کند
عین چهار ماهه پاره گوشت علقه ای
که خدایش اراده است رب نوع هرآنچه
غیر او باشد
اللهم عجل فی فرج صاحب هذا الامر
یک پیغامی برایم فرستادند با خطاب ام نفس(حاجی شریف)
منتها هر چه به متن اش نگاه کردم جز حاصل بریدن نفس
خودم و خودش عملا هیچ سود دیگه ای نداشت!؟مدح حقیر نوکر
هم شان نیست و شاف ندارد چون وظیفه ام را انجام می دهم
البته اگر ارباب (عج) قبول کند.
واقعا کسی که پرونده باز دخترش در ناجا دارد خاک می خورد
چرا باید این حرف ها ر ابه فدوی بزند که از مشهور ترین
برچسب های وبلاگش:#چراسیاسی نیستم!؟هست.
(به پیغام بالا مصادیق کلی گویی وسرشاخ شدن باکله گنده ها
چنان است که حتی با قلم گرفتن قسمتی اش باز ازلابلای بقیه
داد می زند که طرف تنش می خارد)
الا اینکه عین قصه کلاغ و پنیر البته در راستای خرکردنم
دنبال پرونده سازی مطلوب خودش باشد!؟آن ثالثی
که نامش هرکه و چه عمرا سرکار بانو مریم عباسی نیست
اما فوتینا!
من یتوکل الی شمس خفی:
اینجا خر داغ می کنند
#کیس
قلک سفالی را بعد از ظهری و در فرصت خواب مادرت خدابیامرز
در حیاط و کنار باغچه شکستی تا پول آن موتور 125 جور شود.
بعدش از مجیدیه تا مینی سیتی چند مینی بوس خط و تاکسی
عوض کردیم تا به مراد دلت رسیده و سر سیاه زمستان صاحبش
شوی ایضا موقع بهار در پی که خدمت سربازی ات تمام شد
اگر گران ترشده بود ضرر نکرده باشی.
بعد من پنج ساله را ترکش نشانده و یادم دادی دست هایم
را دورکمرت حلقه کنم.حالا ساق هایم بلند بود یا کمرت باریک
که به مقصود رسیدیم بماند.
شیرینی اش هم شد نوشابه مشکی و بعد دوردور میدان
آزادی که در آن هوای سرد آذر ماه با نم پس دادنم ته کشید.
سراپا نجس و حوالی 12شب برگشتیم و تو درحین صرافت
رفتن به حمام موتور را در حیاط تان آب کشیدی ومرا لای
مشمای کنده اش به رخت خواب فرستادی خاطر اینکه گند-
کار بالا نزند شده تا خود صبح
حوالی چهار میان خواب و بیداری وقتی ژاکت نظامی ات را
روی علاء الدین خشک می کردی گفتم:داش رضا عافیت باشه
و درآمدی که:وروجک نخوابیدی تو؟
باز وقتی چشم هایم تازه داشت گرم می گرفت نشستی
تا خود اذان به نوشتنی که بعدها فهمیدم وصیت بود.
رفیق موتورت سر حساسیت ننه جون پنج شش سال
زیرباد و باران دست نخورده ماند تا یک شب عید موقع جا
به جا کردن عین کوه یخ آهن هاش در هم فرو ریخت.
خانه تان را هم کوبیدند و جاش برج ساختند
نامزدت سیما خوشگله با آن چادر نمازی که گوشه اش را
به دندان می گرفت رفت زن پسر بقال سر کوچه شد
خودت را نیز که مثل اروند ...
اما و با این همه چرا سی و چند سال آزگارهست گوشه قلبم
جا داری هنوز!؟
(سید رضا زمستان 1365 ش موقع برگشتن از عملیات شناسایی راه اش ناخواسته
و تحت تاثیر آتش تهیه نیروهای خودی به سمت حاشیه یکی از شعب رودخانه اروند
کشیده در باطلاق کنارش فرو رفت و گمنام شد.او هرچند عملا هرگز از شهدای
غواص لشگر عاشورا نبود اما سرنوشت اش بواسطه تشابه مکان و زمان آسمانی
شدن با آنها گره خورد.رضوان الله علیهم اجمعین)
#به-یاد-شهداء-غواص
اعلام تعطیلی درسها با دوربین کم کیفیت تر جلو موبایل مدرس
انجام گرفت !؟آیا در پانزده روز گذشته هم ضبط کننده این مباحث
خود جناب سید مجتبی خامنه ای بود!؟
می بینید از زمان بخش این ویدئو رسانه های اپوزسیون در
حال سنجاق کردن آن به یک جریان بعید و پشت پرده اند
منتها از نکته به این مهمی که در ماضی اتفاق افتاده و می تواند
مفتاح پاسخ به بسیاری از جوانب مسئله مذکور باشد غافل اند.
حقیر تا اینجا گفتم بهر رسیدن به این نکته اساسی که :گذشته
و آینده هیچ قدر قدرت روی کره زمین مربوط ام نیست
لذا تنها بحث و طلب اینجانب از تمامی آنها با وجود اختلافات ولو
180درجه ای همین مطلب جریان دار به حال است و حکیم فرموده:
مزاحم حمام آفتاب ام نشوید
اللهم عجل لولیک الفرج
#دیوژن-اکسیژن
کتاب راه بازرگان تازه در گذشته استاد محمود حکیمی چاپ سال 1383ش
از انتشارات قلم است که دفترشان سابقا در تهران و حوالی تقاطع یاسر و
سیمه بود.
حدود یک سال بعد نشر این اثر در ملاقاتی که با شادروان آیت الله حسینعلی-
منتظری داشتم این کتاب کنار چند جزوء رشته حقوق و...دستم بود.
ایشان یک نگاهی به جلدش نموده و در ادامه فرمود:
راه امثال بازرگان و طالقانی راه خدا است.
رضوان الله علیهم اجمعین
#استاد-محمود-حکیمی
کسانی که به خدمت شریف سربازی رفته اند خوب می دانند:
میدان تیر همچون میدان موانع کار بدنی زیادی از سرباز
نمی برد و خطراتی مثل افتادن از ارتفاع و...در آن کمتر است
منتها میدان تیر یک وهن و ترسی در دل سکوت ممتد خود که تنها
با تک تیرها پاره می شود داراست که خاص آن هست.
دو سرباز در کنار هم به حالت سینه خیز دراز می کشند.یکی نشانه
رفته و آن دیگری با کلاه آهنی خود وظیفه پوکه جمع کنی را بر عهده
دارد.
کلاه آهنی های ارتش ایران و ایضا عراق در طول جنگ هشت ساله
فی ما بین با وجود تفاوت های نسبی مشترکا اندازه خرد تری از
نوع باقیمانده شان به دوره شاه سابق ایران داشتند.حتی در مثل
جریان فتح خرمشهر بسیاری از کلاه آهنی های عراقی را رزمندگان
ایران غنیمت گرفته با تغییر رنگ استفاده می کردند.
این وضعیت سبب شده بود حقیر سرجوخه اواخر دهه هفتاد فقط
یک کلاه آهنی عهد پهلوی برای آش خورترین سربازم داشته باشم
چیزی که اصولا نماد سابقه کم خدمتی بود و با فرورفتگی و زنگ زدگی-
اش هم تو دوزی پاره آن اسباب تمسخر.
ولی روزی در میدان تیر وقتی با تفنگ ژ3 مشغول تیراندازی بودم و
سرباز تازه کار همراهم بوسیله همان کلاه آهنی پوکه سلاح مرا می گرفت
اسلحه ترکید
طوری که از شدت ضربه ولگدش نه تنها گونه من در حال نشانه
روی شکافت بلکه چوب قنداق اش هم شکست.
لحظاتی صدای سوت جوری در مغزم چرخید که نفهیدم چه شد
اما بعد که به خود آمدم ملتفت شدم روی لاله گوشم نیز سوخته و
اگر کلاه آهنی بزرگی که سمت چپ صورتم را به بهانه گرفتن پوکه
پوشش می داد از این نوع جدید و کوچکتر بود احتمالا کور می شدم
#یا-خدا