| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

مرگ است و قرار زندگی کی خواهد...برخرمن هستی اش چنان تگرگ می بارد
روزی اگرش دست قضا باز ببخشیده ولی...آن پای دگر به ضرب او می کاهد
دارا و ندار جمله خلق از آن می نالد...زاغ است چو مو و هر چه زال1 می چاید
قره نشو در دار فنا بر ثمن و سهم ...این قسمت وراث و بر تو عملش می ماند
1.زال:مو سفید.لقب پدر رستم دستان
سروده طلبه سعید حریری اصل
اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ. اى خدا تو بر اهل قبور نشاط و سرور عطا کن
#صندوق-عمل(قبر)

از مولای متقیان علی(ع) سفارش است:به درون هرچه از آن بیم و نسبت
به فرد و امرش تشویش داری بپر.
از دی1396ش تا دی 1402ش حسب قولی که به شیخنا الاستادحضرت آیت -
الله سید عادل علوی شکیب(رضوان الله علیه)داده بودم و ایشان در سنه
میانی از آن دار فانی را حسب ابتلاء به کرونا ویروس وداع گفت به حمد الله
هماره برسر پیمان بوده و تا آخرین برگ اوراق هویتی تحصیلی و...حبیبم آسید-
محمد باقرعلوی شکیب (روحش شاد) را زیر و رو کردم.
آن هم در مملکتی که تکان دادن اکثر نظام بروکراتیک اداری اش برای پی جویی
امرزنده ها کار سختی است چه رسد به اموات
حالا اما بعد از رهیافت بینه و سند جرم اعلام نظر کارشناس و...
به اینجا رسیده بودیم که سرکار رفته طرف را قپانی بزند ولی کاشف به عمل آمد:
ای دل غافل یارو به استناد مدرک پایان خدمتش یک تخته کم دارد!؟
والبته بنده نیک می دانم که استاد حتی اجنه است و منتها تقید به قانون رایج
دیگر دستم را بست
با این همه و جالب اینکه مسئولین امر به وی اعتماد کرده شغل شخصی وظیفه تبلیغ
مذهبی عمومی(روحانیت) تشکیل خانواده پیش نمازی و...به او داده اند.
لذا
و درنهایت طبیعی است که یک چنان مجنونی بقول آن ضرب المثل معروف سنگ هایی
چنان به چاه اندازد و عاقلان را یارای به در کردنش نباشد و مدتها وقت آنها گرفته
ایضا اعصاب بسوزاند.
منتها بنده که ازطی این مسیر هیچ هم دلگیر نیستم. چه هرچه پیش آمد خوش آمد
و رشته ای برگردنم افکنده دوست می کشد هرجا که دلخواه هم اوست (الحمد الله)
اما خجالت اش بگذار برای کسانی ماند که قبلتر از دوستی چون حقیر حق خویشاوندی
رادر حق آن مرحوم ادعا نکردند الا فقید سعید سید عادل و والده ماجده آسید باقر.
در خاتمه هم به خطاب با او می گویم که زنده تر از بسیارانی است که نامشان به نکویی
نبرند باوجود نبود ظاهری:
رفیقم!
درسته که حالا هفت سال است الظاهر نیستی اما همین امر پی گیری
سبب اش یاد و خاطره تو را چنان در روح وجانم ریشه دار و ته نشین کرده که مرگ
هم حتی بدرش نکند.
علت مرگ مطابق گوای فوت :حوادث ترافیکی(داخل شهرتهران)
شرح سانحه بنا برکروکی افسر راهنمایی رانندگی :تصادف با اتومبیل سنگین
متواری از محل سانحه حسب شواهد موجود در صحنه جرم منجر به فوت نامبرده.
نظر پزشکی قانونی :متوفی حسب مصدومیت حاد سابق توان و چالاکی لازم برای
دادن واکنش مناسب به هشدار بوق وسیله سنگین دور کردن خود از مهلکه منجر
به مرگش را نداشته است
نظر وکیل سازمان بهزیستی :با لحاظ تخلف قانونی ولی متوفی در عدم ارائه شواهد
بیمارستانی بعد از تصادف اول منجر به مسدومیت شدید به بهزیستی جهت تشکیل
کمسیون مربوط و صدور کارت معلولیت نوع پنهان ایضا مدارک بیماری روانی خفیف
نامبرده که تحمل کیفر جزایی را برای وی از این باب ناممکن می کند
پرونده
حتی در صورت پی گیری بیشتر لابد فرجام مختومه می یابد.
#شهید-سید-محمد-باقر-علوی

فعالیت بعنوان کارگر ساده لوازم صوتی تصویری آن هم بهر کسی که حتی
توان نفس کشیدن معمولی را ندارد یعنی اینکه قرار داد مورد تایید بیمه-
کار هم درمیان نیست.
این مقدمه سبب شد سر از مدیریت آموزش وپرورش ناحیه یک در
آورم. با داشتن شماره شناسنامه اش بدست آوردن سوابق تحصیلی
کار چندان سختی نبود و حاصل اینکه فهمیدم سید محمد باقرعلوی در
سن 22سالگی(تولد مهر76ش در گذشت10آبان96ش)فقط تا ترم اول
دوم دبیرستان درس خوانده!؟
تصادف نخست در اوایل دهه نود چنان سخت بوده که مدتها به مدرسه
نرفته است منتها به استناد مدارک پزشکی از بیماری حاصل با جرح اش
برای ادامه آن به قسم شبانه و متفرقه عودت داده نمی شود.
این مدارک در بایگانی دبیرستان کاردانش شهادت دولت آباد ثبت اند.
بعد انتخاب رشته هم حد فاصل ترم دوم سال تحصیلی 94-95 در
طراحی وب مدرسه عرفان غیر حضوری مشغول تحصیل بوده که مطابق
گواهی مدیر بعلت عدم پرداخت هزینه ناقص می ماند!؟
حالا شما بیننده قضاوت کنید پرداخت خرج مدرسه یک طفلک با
مصدومیت حاد بر عهده کیست؟خودش که نمی تواند. بهزیستی
هم تامین نمی کند چرا که: مستضعف و کارتن خواب نبود.ایضا
نامه بیمارستان بر صحت معلولیت پنهان و عدم قطع عضو ظاهری
را بهر تشکیل کمسیون مربوطه با وجود صدور ولی نامبرده به
سر انجام نرسانده تا کارت معلولیت پنهان صادرشود
و دست آخر پیدا کنید پرتقال فروش را.
#آق-ولد
السلام علیکم اهل النجواء(به جهت اول رجب المرجب میلاد
امام محمد باقر علیه السلام.سروده طلبه سعید حریری اصل
الا ای زاده زین العبادش ...تو آن دری به کون و مستفادش
به عاشوری که رشک جمله ایام...یکی فتانه دیدم یادگارش
پدر تب دار و کنج خیمه گاهش...و عمه صابر اندر بعد تارش
تو خردی بودی و والا شه دین...همان جدت ذبیح کام کارش
خرابه دیده ای با رقیه یارش...کشیدی تا به شام آورده بارش
مدینه زان به بعد هر چند واقف ...دلت بر کربلا جا مانده زارش
بخوانم مرثیه باران ببارش...که در صبای غم افتاده حالش
چه گویم در ثنای ات باقرالعلم...به غرقاب بقیع موقوفه دارش
کمی آن سوتر از خضراء مقام اش...ز غربت رفته از سر انفوان اش
اسیر یک دو سه گور گرانم ...که من خاک در این آستان اش



بعد از ظهر یک روز تابستانی داغ از سال97ش خسته از نبود تاکسی
خط حرم-جمکران
پیاده راهی زیارتش شدم.
شنبه بود و نرسیده به میدان بقیه الله(عج)
با و جود آنکه لباس های
طلبگی را درکوله پشتی جاداده و دشداشه ای بیشتر به تن نداشتم
غرق عرق شده بودم. اما بادی تند شروع به وزیدن کرد و راه مرا
سمت قبرستان بقیع(امام زاده جمال غریب(ع))کج نمود.
سر قبر آسید محمد باقرکه رسیدم انگار تکه ابری سیاه و کوچک
آن بالا انتظار مرا می کشید.نه گذاشت و نه برداشت چنان بارید
که اصلا به عمرم ندیدم.خدایی داشت لباس تنم را جر می داد و
پوستم را پاره می کرد.هیچ کس یا سقفی هم در اطراف نبود تا
به سمتش دویده کمک بخواهم.فقط داد زدم ای خدا و بلا گذشت.
بعد نیم ساعتی عین بند لباس شدم تاحداقل چکه های
آبش تمام شود که ناگهان یک پژو206در خیابان مقابل و داخل
قبرستان سبز شد.راننده زن میانسال و حقیقت بسیار جذابی
بود.با وضع خاصی پیاده شده و چند صد متر آن سو تر روی
قبر پیر زنی نشست. آن مزار تک را قبلا دیده و بخاطرم
بود خیلی شیک و...فکر کردم دختر متوفی باید باشد.
اما بانوی جوان از همان سر آغاز حمد و سوره ای که معلوم بود
می خواند خیره به بنده شد و در تنگنای خلوتی قبرستان
ساعت 3 بعداز ظهر انگار داشت کم کم به مصیبتی بدتر از
باران که عرض شد بدل می گشت.
زن نه گذاشت و نه برداشت خرامان خرامان و با دید زدن
اطرافش که کسی نباشد خود را به من رساند.
بنده هم کیف گلی ام ر ا تکانه به کمر آویختم تا که الفرار.
اما بعد چندین متردویدن شروع کرد بر قسم دادن که:
منظور بدی ندارد و به صاحب این قب رقسم کارش واجب
است. ایستادم و او با صدای بلند گفت:حاج آقا سیدی که
تو اینجا خاک شده می شناسید؟!من تابستان95ش از
فروشگاهی در تهران داخل پاساژ تلوزیون بزرگی خریدم
راستش چون قاچاق آورده بودند و بدون گارانتی به سراغ
آنها رفتم تا ارزان در آید.
این پسر کارگرشان بود. باربری می کرد! حتی خرید مرا
تا دم همین ماشین آورد و کمک کرد با خواباندن صندلی
جایش کنیم .وقتی پول چایی به او دادم خیلی خوشحال
شد.فکر می کنم مشکل شدید مالی داشت و...

از بهار97که دست بر قضا مادر جانم(به لحجه شمالی
مادربزرگم)را بنا به وصیت خودش آوردیم قم خاک
کردیم.اینجا که چشمم به عکس او افتاد فکرکردم خودش
هست و بعد رفته از میان تصاویرداخل سی دی ام پیدایش
کردم .چون روزی که برای خرید تلوزیون رفتم او انواع
مدلها راجابجا و به من نشان می داد.عکس خودش هم
افتاده ببیند تو گوشیم دارم
تا الان چند بار از افرادی که سر خاکش می آیند پرسیده ام
و گفته اند ما فقط هواداراش هستیم عاشق صداش اما آشنا
و فامیل نه.راستی آشیخ شما می شناسیداش!؟
با شنیدن این حرف ها مغزم سوت کشید و انگار کسی این
سوال را دم گوشم خواند:
مگر باقر بعد تصادف حدودسال90ش پلاتین دربدن نداشت.
کاسه سرش عمل نشده بود
و اصلا انحراف شدید بینی نمی گذاشت
درست نفس بکشد
پس چرا والدین اش رضایت به این بی تعارف
خرحمبالی داده بودند!؟ آن هم در یک جای قاچاق فروش که لابد بیمه
هم ندارد و فقط پولش خوب است!!!؟؟؟


#نظر-کرده

(تصویر فوق سمت چپ آقام خدا بیامرز پهلوان محمد علی حریری)

یک زمستانی از دهه 70ش با وجود کسالت پدرم به بهانه معامله
فرش که ما فروشنده بودیم و شخصی در شهر ری خریدار ایشان را
زیارت حضرت عبد العظیم بردم. بعد موقع غروب راهی بازگشت
شدیم و در ترمینال جنوب حضور رفیق کشی گیر قدیمی اهل
دزفول که عازم مراسم سالگرد جهان پهلوان تختی بود کار ما را
آن شب به مسافرخانه ای در ناصرخسرو کشاند و فردایش
ابن بابویه سر مزار جهان پهلوان 
خوب جمعی از قدیمی ها و اصطلاحا گوش شکسته های کشتی
گرد آمده بود .هوای سرد و برفی هم سبب شد قسمت مسقف تر
و نسبتا گرم نسیب آنها باشد و بس.
ایشان دست به دست به بابام جا دادند تا رفت و نشست درست
کنار آقا محمد رضا طالقانی.
حقیقت بنده آن موقع با دیدن این صحنه ها از دور خیلی حالم خوش
بود اما دست ابوی با وجود هیکل درشت و همچنان ورزشکاری در
هفتاد و چند سالگی می لرزید! تا ا ینکه جناب بابک تختی را دیده
به آغوش کشید و بعد آن یک آرامش خاصی یافت. اصلا چهره اش
باز شد.با بابک خان خیلی خاکی و ساده حرف می زد حالت و زبان
بدنی که از او کمتردیده بودم درعین آن غرور خاص اش.
موقع برگشتن به سمت ترمینال غرب(آزادی) آرام ته اتوبوس
شرکت واحد نشسته و به بارش شدید برف خیره شده بود.
به شوخی گفتم:هان انگاردماغت چاق شده است!؟اشک پیرمرد
در آمد و گفت:من سالها بعد شنیدن خبر مرگ تختی در یک
حالت درد بی درمان و بد روحی بودم .مخصوصا حوالی ساعت 6
صبح که رادیو را باز می کردم و شنیدن صدای مرشد شیرخدا
پشت بندش هم آهنگ تقویم تاریخ که موی بدن را سیخ می کرد
انگار هر روز آن گذشته جوانی آوار می شد بر سرم .فکرمی کنم
این لرزش دستها هم حاصل ناراحتی و عقده حاصل اش است.والا
من با خود گاو نر هم کشتی گرفتم آدم که جای خود دارد
منتها امروز که شانه های بابک را در دست گرفتم تو گویی دنیا را
به من داده باشند ماشاء الله عین پدرش بدن پولادی داشت
و مرا برد به سالها قبل تن صداشان شبیه هم است.
تختی خیلی کتاب دوست داشت.بازار بین الحرمین یک کتابفروش
مذهبی بود.در همسایگی مغازه فرش ما.این بشر به اوج معروفیت
و بصورت مخفی با پوشاندن چهره بوسیله کلاه شال گردن و...
می آمد از او کتاب می خرید. مثلا اینکه فکر کنم درباره زندگانی
چهارده معصوم(علیهم السلام) از منابع دست اول مثل ذبیح الله-
منصوری مرحومان دری و علامه امینی و...خیلی زیاد خوانده بود.

بعضی از هم دوره های جهان پهلوان تختی و آشنایان اش از خود-
کشی صرف او حاصل افسردگی و...حرف می زنند.
(اینها معمولا کسانی هستند که زمان حیات و ورزش حرفه ای
با بی اعتنایی حتی کنایه و اذیت لفظی حاصل از جو عمدا ساخته
زد وی همراهی نموده حالا هم با سبک نشان دادن آن انسان
والا دنبال آبی برآتش وجدان خود در دوره پیری هستند)
جماعت همفکر جلال آل احمد هم نان شان در روغن است اگر
ساواک شاه را قاتل وی جا بزنند.
(تئوری توطئه)
اما نظر پدرمرحوم بنده پهلوان محمد علی حریری درباره غلامرضا
که هم برگرفته تجربه و رابطه شخصی چند ساله با جهان پهلوان
بود و نیز از کانال فردی به نام حاج علی ممد که در دهه شصت
راننده مینی بوس سرویس مدارس تهران بود منشاء می گرفت.
چون آقا ممد خدا بیامرز که فرد خیلی خاصی از نظر تیپ و شخصیت
تشریف داشت ! رفیق مشترک آقا تختی و بابام حساب می شد.
( جناب ایشان مردی کوتاه قد و درشت هیکل بود .پس گردن چاقی
داشت . چشمان ریز و ابروهای اکثرا ریخته با صورت گرد .همیشه
پیراهن سفید یگه باز می پوشید که سه دگمه نهایی را نمی بست با
کاپشن خلبانی و دستمال یزدی بسته به مچ چپ اش هم شلوار
بهرودی سایز خیلی بزرگ که به قول خودش فقط به تن الیور هاردی
(بازیگر کمدین آمریکایی و زوج هنری لورل) و او می آمد و بس.
تمام انگشتان دست راست حتی شصت انگشتر عقیق داشت با
جنس نقره برنج و رنگهای مختلف .جیب هایش هم هماره پر بود
از نقل ارومیه شیشه عطر مشهدی تسبیه که به پست هرکی
ولو غریبه می خورد هدیه می داد.البته خودش یک تسبیه خیلی
درشت داشت که دور گردنش می انداخت با جنس زمرد سبز
چاقوی زنجان اش هم که نگویم مانندش را تا حال ندیدم با یک
قلیان عتیقه که ته آن از جنس سفال و کوزه بود و داخل بنزش.
غذای او صبحانه حلیم یا کله پاچه ظهر آبگوشت بعضا کله جوش
بود.شام کباب جغور بغور و...دم به ساعت هم دوغ آبعلی می خورد
و باور داشت این نوشیدنی روغن آن غذاها را شسته می برد و
صدقه سرش هیچوقت مریض نشده
ممد لحجه شدید آذری داشت ولی از عجایب این بود که می توانست
عمدا آن را تغییر داده عین تهرانی ها حرف بزند.به این هم که
موقع نخست وزیری دکتر مصدق(ره) از درجه داران شهربانی
و کمک حال ایشان بود افتخارمی کرد.هر روز خدا ریش و سبیل
را از بیخ با تیغ زده بقولی معروف صفا می داد)
یک همچنین شخصی در حضور ابوی و بنده به قهوه خانه ای درمجیدیه
تهران سال66ش گفت که:غلامرضا تختی قبل ازدواج با شهلا توکلی
مادر بابک مورد علاقه شدید دختری از نزدیکان پهلوی دوم بوده.
مونثی فوق العاده چاق بی سواد و...خوب دهن کجی عملی پهلوان به
او در ازدواج با زنی لاغر و باسواد سرآغاز گرفتاری های تختی و
خرابکاری های عمدی آن خانم در هر اداره یا پروژه ای بود که
ایشان بعد تشکیل خانواده داخل آن شد. حتی نوشتن جادو و طلسم
برای جدا کردن شهلا و غلامرضا یا کشتن بچه شان بابک و...
چنین روندی رفته رفته سبب افسردگی شدید پهلوان شد. برای
نمونه او هرگز عضو جبهه ملی نبود و فقط از سر انسانیت هم درک
مظلومیت مصدق(ره) کارهای مثل رفتن سر مزارش در احمد-
آباد کرد.اما این زن به گوش ماموران ساواک می خواند که: وی
ضد دستگاه شاه است و..
باری چنین دردی تا بروز نشانه های سرطان در غلامرضا کشید و
او هم بخاطرخلاصی زن و بچه اش از مخمصه خطرناک حاصل به
عمرخود عمدا پایان دارد.
یعنی دقیقا روایتی که بعدها استادآقای بابک تختی(حفظه الله)
هم بر آن تاکید کرد.
القصه:تختی نه آن قدر بی دین و غیرت بود که به راحتی خودکشی
کند. اما اگر چنین نمی کرد چند سال بعد یا ازسرطان مرده و یا
سازمان امنیت می کشت اش. پس با آن بدهی های کلان مالی و...
تاب نیاورد و خلاص
از این رو که شهلا و بابک به سمت سایه آرامش سوق یابند و خاطره
خوش او برای همیشه باقی ماند.روحش شاد


مصادف با دوران ناصرالدین شاه به روستایی در منطقه موسوم به گونی
(آفتابی) آذربایجان ایران (نام آن او ره که به فارسی می شود خانه رنگی
بود و وجه تسمیه اش به حسب استفاده اهالی از مواد رنگی در کاهگل
بناها. روستای هم اسم آن در شهرستان نطنز استان اصفهان نیز هست
ولی اوره آذربایجان ایران که فل الحال از نظر تقسیم بندی جزء استان
اردبیل می باشد کلا از میان رفته است)
پیرمرد تاجری زندگی می کرد که از قضا درس حوزوی هم خوانده بود.
نام او حافظ و شهرت پسر عموهایش مشهور به بازرگان.
پسر حافظ مرحوم محمد تقی نام داشت و بدست عوامل حکومت استالین
در رودخانه ارس غرق و کشته شد و فقط دو فرزند مونث و مذکر بر یادگار
گذاشت.محمد علی تنها پسر نامبرده ابوی حقیر طلبه سعید حریری است.
اما پسر عموی حافظ اولادی به اسم عبدالعلی داشت که بعدها در تهران
تجارت خانه راه انداخت و ابوی ام محمد علی مدتی برای آنها کار می کرد.
(عبدالعلی پدر مهندس مهدی بازرگان(ره) نخست وزیردوران انقلاب اند
مزار آن دو در شهر قم المقدسه روبروی حرم فاطمه معصومه(س) و آن
سوی پل آهنچی در قبرستان بیات واقع شده)
باری شغل فرش فروشی اش در همین بازار تهران هم در عین علاقه به
ورزش کشتی سبب آشنایی وی با زنده یادان محمد علی فریدن و بعدها
جهان پهلوان غلام رضا تختی شد.
پدرم هیچوقت با تختی کشتی نگرفت. اما مشترکا یکبار به زورخانه
رفته بودند و محمد علی فریدن از آموزگارانش گشت چه در ورزش
و چه فرش فروشی. البته این دوره اقامت به تهران و بازار تاریخی
بین الحرمین یک دهه بیشتر نمی انجامد و بابا حدود سال 47ش به
شهر تبریز نقل مکان می کند.
بعد انقلاب اسلامی57ش هم ازطریق اخوی مرحوم مهندس بازرگان
با شهید دکتر چمران آشنا شده همراه ایشان مدتی را به مناطق جنگی
سپری می نمایند .ولی نوع کار چریکی و انفرادی چمران سبب جدایی ایشان
گشت تا اینکه خبر شهادت مصطفی در دهلاویه به ابوی می رسد.
زمستان سال 1375ش بود اواخر بهمن.شب عیدی و به حسب خانه
تکانی ها از بازار فروش لوازم دست دوم توانستم یک دوربین زینت
روسی بخرم .چیزی که مدتها آرزویش راداشتم اما قیمت بالای سالم
آن نمی گذاشت حقیقت امر وسع من به همین خرابش رسیده بود.
دوربین ام نه کیف و نه لنزی داشت تنها بند رنگ و رو رفته ای بدان
وصل بود که از شوق بدست آوردنش و هم هراس خوردن به دست
و بال یا وسایل رهگذران همان جوری به گردن آویخته بودم.
حوالی بازار شیشه گر خانه تبریز مقابل یک مغازه ای رسیدم که جوانی
چند سال بزرگتر اما نورانی و مهربان مرا صدا کرد.
گفت به عکاسی علاقه دارد و از داخل کیف اش تعدادی قطعات همان
دوربین را در آورد و بخشیدم
انگار دنیا را به من داده باشند 
این قصه ماند تا شب پاییزی دیگری سال89 ش مقابل استریو جلال خیابان
شریعتی داشت سی دی خام می خرید و بعد چند روز دیدم آنها را رایت کرده
و به افراد نیازمند سربازان کودکان کار و...می بخشد.
(شغل:بازیگر فیلمبردار و عکاس حرفه ای.علت فوت:ایست قلبی1399ش
در کل مطالبی که فل الحال با موضوع ایشان به فضای مجازی موجود است صرفا
روی بازیگری اش تاکید شده اما هنرهای دیگری هم داشت بهترینش انسانیت)
بله از آدم فقط کارهای خوب و بدش می ماند.حی الی خیر العمل
خواهشا شادی روح مرحوم محمد علیزاده الفاتحه

#مهربان

عثمان خلیفه سوم بکری به سند کتب بر جسته عامه رابطه اش با
عایشه به فحش کاری علنی و متقابل کشیده بود.
معاویه پسر هند جگر خوار هم رندانه با اجازه به نشر اعمال خلاف
عرف و شان دختر ابوبکر فرای اعتبار سنجی صحت و سقم دقیق
آنها باری کشیدن اش روی چاه آهک سر پوشیده که سبب قتل
وی شد زیرکانه به ترور شخصیت و حتی جسم حمیرا نشست.
اما امام علی(ع)نه اینکه عکس تبلیغ برخی حرمتی بهرش بخاطر
زن پیغمبر(ص)بودن قائل باشد چه خود خطبه فسخ آن وصلت
را بعد وفات نبی(ص) بعنوان وصی شرعی ایشان خواند بلکه
من باب برخورد استراتژیک با یک مونث حیله گر و فرصت طلب
که متاسفانه بین مسلمین شهرت و اعتبار ظاهری داشت از حوالی
بصره تا خود مدینه مشتی زن در جامه رزم مردانه را مامور محافظت
و بازگرداندن وی بعد قاعله جنگ جمل کرد.
این فعل از فحش عثمان یا ضربه زدن به تن عایشه توسط معاویه
عملا خیلی بدتر است و در شان کسانی است که از بس حدود الهی
را زیر پا گذاشته خطر این می رود با نامحرمی در آمیخته از بی حیایی
بچه حاصل را بر گردن رسول خدا (ص) اندازد(بعضی از بزرگان
و محدثین عمری مدعی اند قدر بچه فیل درشکم ننه خود بودند و
چنین ادعای پوچ و غیرعلمی درنزد شان اعتبار شرعی دارد)
بله توهین به عایشه و دیگر مقدسات اهل سنت اموی در شان
خلیفه سوم هم ایشان بل حذف فیزیکی ناجوانمردانه اش
پیشه دایی و خال چنان جماعتی است و اما اف بر امثال رائفی پور
و...که با استناد به کنشی که خود خلفای سوم و ششم آنها نقض-
اش کرده اند روی فعل صحیح و خدا پسندانه حیدر صفدر(ع)
عملا به هزار و یک بهانه خاک پاشیده و منفی جلوه اش می دهند.
چه تبین آنچه پیش آمده بخاطر امید به عدم تکرارش وظیفه شرعی
هر طلبه راستین مذهب حقه امامیه است و بس.
#زن-نوح(ع)

12دی ماه1402ش مرشد اعلاء جمهوری اسلامی ایران آیت-
الله سید علی خامنه ای درجمع مداحان عایشه را از راویان
خطبه مشهور به فدکیه حضرت زهراء(س) خواند.
اینکه وی لقب جناب را قبل اسم نامبرده در آنجا بکار برده!
مسئله شخصی گوینده و مقلدانش هست و به نویسنده
این متن که با استناد برباز بودن باب اجتهادشیعی همفکر
آنها نیست ربطی ندارد.
منتها اقرار بر نفاق عقیدتیش
که درمقابل نقل موضع به حق و مظلومانه پاره تن پیغمبر(ص)
هم تنها فرزند بالغ اش(س)باز از مخالفان سیاسی وی حساب
می گشت را وقتی درکنار حرف های احمقانه علی اکبررائفی-
پور که داعیه همفکری و گوش به فرمانی آقای خامنه ای را
دارد قرار دهیم بر این مفاد که:روایات نقل شده از اعمال
سند نفاق اخلاقی عایشه دستپخت بنی امیه ودستگاه حدیث
جعلی سازی آنها است 
(اخلاق زیرمجموعه عقیده است و تلاش پوچ رائفی پور بهر
نفی این دست کرده های دختر ابوبکر با درنظر گرفتن آن
موضع صریح رهبرش عین ضرب المثل خانه برآب چه آخر
حتی اقامه نماز و روزه چنین موجودی درنامه عمل اش زنا
و دزدی درج گردد)
حقیقت دیگری رخ می نماید و آن توهین ضمنی رائفی پور به
شخص خامنه ای است چه ایشان را عملا داعیه دار فقاهتی
می داند که به پرتگاه ریتم مطلوب و چشم انداز مورد نظر
مخالفین آل الله(علیهم السلام)در شجره معلونه بنی امیه
از سر بی بصیرتی و کم سوادی افتاده است.
اینگوه چاه کن هماره خود ته چاه هست و افراطیون جناح
راستی با لیدری مثل رائفی پور که از بهر دور زدن روحانیت
مستقل و سنتی شده عادت به پرونده سازی سیاسی جلوه
دادن و نمایش آنها مقابل نفس نظام حاکم با تبلیغ به تقابل
کینه ورزانه بین ایشان می کنند خود عملا اینجوری اند
(باکلیک روی لینک ذیل شاهدسخنان نامبرده بدین باب باشید)

https://www.aparat.com/v/Ckbti
#رضاعه-الکبیر
از هر که درمرام سکولاریسم ولو حتی باورمند لائیسیته می پرسم:
آیا سالها از ثابت شدن این نکته نمی گذرد که: محبت و رسیدگی فرد
باغبان به درخت میوه ای خاص در میان بقیه آن هم به گاه زمستان
که عملا مرده و تکه چوبی بیشتر نیست در تابستان بعدش با میوه
مرغوب و بیشتر همان دشجر پاسخ داده می شود!؟
این چیزی است که در مقابل هر صاحب عقل عرفی خود نمایی کرده
قابل انکار نیست و در همان راستا پس باور به ولایت و شفا بخشی
امام علی بن ابیطالب(ع) ولو پس از مرگ را نباید چون یکی مثل احمد-
کسروی به تمسخر نشست فرای بحث ایمان به که وچه.
باز آن کسانی که به بهانه این کج روی ها گلوله به روی این شخص
گشودند را هم شایسته همفکری و پیروی نمی دانم چه جایی که
آب هست و بدن غیرمجروح و حساس به آن جای تییم نیست.
وقتی طرف به خود امیرالمومنین علی(ع) جسارت کرد و گفت:
عجب کافر دانایی آن هم در غیر حالت جنگ های سه گانه رسمی
حضرتش بعد از پیغمبر(ص)(جمل صفین نهروان) وگاه خلافت
مورد قبول اکثریت داعیه داران اسلام ایشان از اجازه به کشتن
او توسط همراهان جلوگیری کرد و آزادش نهاد پس نویسنده
کتاب شیعیگری جای خود دارد
#ابا-الاحرار(پدر آزادگان)