میان آن دهاتی و این شهری یک شادمهر دیگری هم بود!؟
درست عصر روزی که به یکی از معدود کنسرت های
داخل ایران اش آن هم به مدد شرکت قاینار خزر رفت.
البته من آنجا نبودم بلکه بعدش از خلال خاطرات رفیق
و همشهری خوبم که دفتر خدمات کامپیوتری داشت
(آقا سعید گل) فهمیدم زمان همان اجرا و یک راهنمایی
زنده یاد شهید ناصر عبداللهی سبب شد به سروقتش
رسم.
ولی خدایی شادمهری که درک کردم درآن اوج جوانی
شور و امید دیگر چه گویم بگذار رک حرف بزنیم دور
ازدود(مواد مخدر) و پول کثیف(قمار) برای یک نوجوان
که اینجانب باشد حکم کعبه عشق و برادر بزرگتر را
داشت و بعد وقتی در آمد که: داداشم در جنگ از
دست رفته صد البته آن حس بیشتر شد
ولی دست آخر قولی که روی نیمکت پارک حوالی منوچهری
و امام زاده ناصرالدین(ع) به من داد : درس ات را بخوان
بچه خوبی باش و...تا سال بعد همین دور و بر یکدیگر را به
تهران ببینم. اما حالا باورتان می شود سالها است که
بدان پارک و نیمکت سرمی زنم !نه با سودای دیدن آقای
عقیلی که چی بگم خیلی عوض شده... فقط محض امتحان
اینکه من هنوز نو جوان شورانگیز ی را که بودم دراین
سراشیب عمر و بعد چهل سالگی زندگی می کنم یا نه!؟
#آوای-نکیسا(غلام-علمشاهی)
محبوب شور انگیز من الحق که تو در دانه ای
اندر میان دلبران تمثیل صاحب خانه ای
وقتی که درد و هر چه غم در من تلاطم می کند
آن باد خوش بر جانب ساحل و بس مستانه ای
زورق اگر بشکسته ام در یم شدن را مانع ای
هر لاخ موی مانده را تو ناظم و چون شانه ای
از بخت بد ذیل و کوتل با هم تبختر می کنند
فائز در این هنگامه ها باشی و تو فرزانه ای
پر کنده و بی بال اگر خیزم به فوق لانه ای
سیمرغ کوه گافی و عنقا به هر هنگامه ای
سروده طلبه سعید حریری اصل.26ذی القعده1445ق
دراوج این تنهایی ها پیش ام ولی پیدا نشو
خیلی بگرد و عاقبت توی نگاهم جا نشو
هر جا که رفتی خط بکش دور کنارم بودن رو
از آن سو و دورم دیگه پیغام نده بر پا نشو
برو همش تا عمر داری بر من یکی شیدا نشو
این قصه غم باد و درد تا بیخ و روز آخرش
آه از نفس افتاده رو زنجیر دست و پا نشو
دادم دیگه اصلا نزن تمثیل بر بلوا نشو
آوار این وضع یقین روی تمام لحظه هام
فقط برو و هم بدون تو مرگ من حلوا نشو
سروده سعید حریری اصل.چهارده خرداد1403ش
زمان با هر چه که آبستن اش هست از جنگ و نیستی تا خود تولد
و امتداد حیات به تعداد ابشار بشر در جریان است رنگارنگ.
منتها بعضی از انسان ها چنان در وادی خود سازی پیش رفته اند
که عکس بقیه بید مجنون صفت بزرگترین گرد بادها هم یارای
جنباندنشان نیست چون صحبت از ریشه هایی هست که عجیب
شاخ و برگ ماناتر و گردو صفتی بار آورده ایضا نادیده هم فریاد
می زند صلابت آن درلالو های خاکی اش را.
آقای محمد رضا صلواتی از کابین جنگنده تا سلول زندان صدام
باری در همه لحظه های بعد اسارات و بازگشت به وطن تنها آن
گاه ذکر خیر از همسر مرحومه اش غم به ابرو می آورد وبس.
وبا این دست مرا می کشاند به پای یک سوال که: چگونه چنین
مرد جنگی می تواند که عاشق پیشه و رومانتیک هم باشد؟
الا اینکه همه سنگ ها را پیشتر واکنده تنها خارایی را درک
می کند که صحبتش از غیر رضای حق بود
#درود-بر-شرفش
#محمد-رضا-صلواتی
استحاله سنن باستانی ریشه دار یا در آمیخته با بدیها گونه ای
که ظاهر آن وقسمت های مثبت اش حفظ شده و پلشتی های
موضوع حذف گردد سنت تیز هوشانه نبی واپسین(ص)بود
مثلا در مورد غسل که به اعراب جاهلی هم وجود داشت.
(جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب فاطمه فاطمه است)
برخورد مولانا علی(ع)بعد حضور در شهر کوفه ومعاشرت
بیشتر با ایرانی جماعت پیرامون مسئله نوروز نیز چنین بود.
فردی به گاه نوروز برای حضرتش فالوده شیرازی اورده و
در مقابل این جمله ضرب المثل شده را می شنود که:
هرروزتان نوروز نوروزتان پیروز
ولی بی سواد های جامعه معاصر ما از حاکمیت تا اپوزسیون
جای درک این معارف ره افسانه زده از آن علی اکبر رائفی-
پور که وقیحانه می گفت :بهار می آید که چی بشه!؟تا این
فریدون فرخزاد که عید باستانی ایرانیان را اسباب
کوبیدن و نفی مثل عاشورا وشعائر حسینی کردند همگی
سر وته یک کرباس می باشند هر چند درصحنه بزک شده
سیاست یقه دیگری را جز داده راضی به زیست طرف به
بهانه ضدیت با ایرانیت یا اسلامیت نباشند.
اصلا خود نام جمشید مطابق روایات صحیح از القاب امام-
عصر (عج)هست هرچند این کوتاه ها ی عرض شده
حسب صرف ملی یا ضد مذهبی دیدن بکوبند.
#سجاد(ع)-نوه-یزگرد-سوم
سال ها به این فکر کرده برای اش دست و پا می زدم
که بالای شهر زندگی کنم و اصلا آتیه سازی ام را بدجور
به زیست در آتی ساز(نام مجتمع مسکونی درتهران) گره-
بسته بودم.
ولی حالا و بر فراز آپارتمانی در کنج میدان کاج سعادت-
آباد چشمم که به جنوب تب زده و دود گرفته تهران
می افتد بی اختیار آهی می کشم و به خود می گویم:
من با زندگی ام چه کردم و این مردن تدریجی حال
به نفس کشیدنی در کوچه خاکی کودکی و گذشته-
ام نمی ارزد.
حیف دیر فهمیدم که برایت بالا می تواند عین پایین
باشد اگر تو والایی را تجربه نکرده ای و با آن اما همه
جای ایران سرای من است
الهی خدا لیاقتت را نگیرد که بد دردی است
#ترمینال-جنوب
آهای تویی که سکوت رابا نگاه تاکتیک می بینی
خیر این عین فریاد است منتها نه برروی فرکانس
شنوایی بعضی خلایق که چه عرض کنم موجودات
علی!؟ امثال باران کوثری نوید محمد زاده و...
مرجع خوبی جهت سبک سنگین مسائل نیستند
هم آنها که یک قوره یامویز وضع فشارشان را
عوض کند بل و بدتر ذیل لواء روشنفکری
سکوت تنها موقف مقابل نالیدن از امروز نیست
عزیزم فردا که شاید من نوعی نباشم اما احتمالا
تو توانی که بواسطه آن بالیدنی راتجربه کنی
بل عده ای با سنجاق کردن ات به فریاد های
نوعی اکنون فرای مقصد ومنظور اصلی دنبال
خفه کردن ات باشند ...
کم گویی هماره در جویی فتانه ای را پیش
می کشد که در چشم مردم زمانه هرچند
فقر اما عین غنا است .
شاید همان ژینا هم که می گویی اگر
به آن روز نحس سکوت می کرد و بر اعصاب
وتن خویش تمرکز ولو با وجود سلمه
خوردن این سرنوشت اش نبود.
سکوت بزرگ فریاد همه زمان ها است که:
ای خلایق کشتی شکست خورده طوفان
کربلا است ومابقی اش الی یوم الفرج
کلا همین آش و کاسه.
ولاکن گزمه های شب را حسرت آهای
دزد هجی کردن وهوچی شدن بر دل
گذاشتن خود بزرگ هنر آنکه شریفی
است در پی مال از دست رفته اش ولو
در خزانه حاکم وقت جا خوش کرده باشد...
#ماه-و-پلنگ
(تصویر فوق سمت چپ آقام خدا بیامرز پهلوان محمد علی حریری)
یک زمستانی از دهه 70ش با وجود کسالت پدرم به بهانه معامله
فرش که ما فروشنده بودیم و شخصی در شهر ری خریدار ایشان را
زیارت حضرت عبد العظیم بردم. بعد موقع غروب راهی بازگشت
شدیم و در ترمینال جنوب حضور رفیق کشی گیر قدیمی اهل
دزفول که عازم مراسم سالگرد جهان پهلوان تختی بود کار ما را
آن شب به مسافرخانه ای در ناصرخسرو کشاند و فردایش
ابن بابویه سر مزار جهان پهلوان
خوب جمعی از قدیمی ها و اصطلاحا گوش شکسته های کشتی
گرد آمده بود .هوای سرد و برفی هم سبب شد قسمت مسقف تر
و نسبتا گرم نسیب آنها باشد و بس.
ایشان دست به دست به بابام جا دادند تا رفت و نشست درست
کنار آقا محمد رضا طالقانی.
حقیقت بنده آن موقع با دیدن این صحنه ها از دور خیلی حالم خوش
بود اما دست ابوی با وجود هیکل درشت و همچنان ورزشکاری در
هفتاد و چند سالگی می لرزید! تا ا ینکه جناب بابک تختی را دیده
به آغوش کشید و بعد آن یک آرامش خاصی یافت. اصلا چهره اش
باز شد.با بابک خان خیلی خاکی و ساده حرف می زد حالت و زبان
بدنی که از او کمتردیده بودم درعین آن غرور خاص اش.
موقع برگشتن به سمت ترمینال غرب(آزادی) آرام ته اتوبوس
شرکت واحد نشسته و به بارش شدید برف خیره شده بود.
به شوخی گفتم:هان انگاردماغت چاق شده است!؟اشک پیرمرد
در آمد و گفت:من سالها بعد شنیدن خبر مرگ تختی در یک
حالت درد بی درمان و بد روحی بودم .مخصوصا حوالی ساعت 6
صبح که رادیو را باز می کردم و شنیدن صدای مرشد شیرخدا
پشت بندش هم آهنگ تقویم تاریخ که موی بدن را سیخ می کرد
انگار هر روز آن گذشته جوانی آوار می شد بر سرم .فکرمی کنم
این لرزش دستها هم حاصل ناراحتی و عقده حاصل اش است.والا
من با خود گاو نر هم کشتی گرفتم آدم که جای خود دارد
منتها امروز که شانه های بابک را در دست گرفتم تو گویی دنیا را
به من داده باشند ماشاء الله عین پدرش بدن پولادی داشت
و مرا برد به سالها قبل تن صداشان شبیه هم است.
تختی خیلی کتاب دوست داشت.بازار بین الحرمین یک کتابفروش
مذهبی بود.در همسایگی مغازه فرش ما.این بشر به اوج معروفیت
و بصورت مخفی با پوشاندن چهره بوسیله کلاه شال گردن و...
می آمد از او کتاب می خرید. مثلا اینکه فکر کنم درباره زندگانی
چهارده معصوم(علیهم السلام) از منابع دست اول مثل ذبیح الله-
منصوری مرحومان دری و علامه امینی و...خیلی زیاد خوانده بود.
زمستان سال 1375ش بود اواخر بهمن.شب عیدی و به حسب خانه
تکانی ها از بازار فروش لوازم دست دوم توانستم یک دوربین زینت
روسی بخرم .چیزی که مدتها آرزویش راداشتم اما قیمت بالای سالم
آن نمی گذاشت حقیقت امر وسع من به همین خرابش رسیده بود.
دوربین ام نه کیف و نه لنزی داشت تنها بند رنگ و رو رفته ای بدان
وصل بود که از شوق بدست آوردنش و هم هراس خوردن به دست
و بال یا وسایل رهگذران همان جوری به گردن آویخته بودم.
حوالی بازار شیشه گر خانه تبریز مقابل یک مغازه ای رسیدم که جوانی
چند سال بزرگتر اما نورانی و مهربان مرا صدا کرد.
گفت به عکاسی علاقه دارد و از داخل کیف اش تعدادی قطعات همان
دوربین را در آورد و بخشیدم
انگار دنیا را به من داده باشند
این قصه ماند تا شب پاییزی دیگری سال89 ش مقابل استریو جلال خیابان
شریعتی داشت سی دی خام می خرید و بعد چند روز دیدم آنها را رایت کرده
و به افراد نیازمند سربازان کودکان کار و...می بخشد.
(شغل:بازیگر فیلمبردار و عکاس حرفه ای.علت فوت:ایست قلبی1399ش
در کل مطالبی که فل الحال با موضوع ایشان به فضای مجازی موجود است صرفا
روی بازیگری اش تاکید شده اما هنرهای دیگری هم داشت بهترینش انسانیت)
بله از آدم فقط کارهای خوب و بدش می ماند.حی الی خیر العمل
خواهشا شادی روح مرحوم محمد علیزاده الفاتحه
#مهربان
کام لب به دود سیگار پکی رو که جا می زاره
دل خون داغ تر از اون تو رو یاد من می زاره
بعد هر شبی که انگار قراره ببینم ات باز
ولی روز فردا حتما پا روی میل ام می زاره
تو کجایی نمی دونم همین سر به سر می زاره
می کشه تن خراب و یا یک گوشه ای می زاره
تا کی از قضا به عشقت بسوزم با بی نشونی
یه خبر بده عزیزم خوش باشم محل می زاره
سروده سعید حریری اصل.آذر1402ش
#شهر-تهران
سیاهی های خونمون سپیدی رو کرده نشون...من این وسط چی کار کنم که افتادم تو بینشون
متا می خوان که گم بشه تموم چاله چولشون...حساب خالی و غم اش که رفته توی خونشون
زنه با شوهر مریض نمونده چیزی بینشون..یه بچه بود که اون ولی نبوده کشته مردشون
پسر فقط پی هوس دخترا بی بی بردشون...این قانون رایج که بکن بکن تو پاچشون
عرق سگی یا که شراب بتکای روس با دبشون...بده بالا چه کاریه گم شه تموم بقیشون
زمونه با ما نمی ساخت گور بابای همشون... ببین رسیدیم ته خط ارواح خاک عمشون
نه حال ضرب و حین جرح ندیدیم روی بخیشون...رسما از اینجا پکیدم کوتاهی های جنبشون
سروده سعید حریری اصل.آذر1402ش
#جنوب-تهران
بعد دیدن پستم با عنوان آرمیتا گراوند نوشته بود که:خجالت بکش!؟
ناسلامتی آخوندی مگه گنده های شما(مرجعیت شیعه)نمی گویند که
دختر از سن چهارده سالگی باید تکالیف شرعی را مثلا حجاب رعایت کند؟
پس چون سر لختی رفته تو مترو گناه کرده و...
درجواب:
1.این دختر بنده خدا اهل کرمانشاه و احتمالا از آیین مستقل از اسلام
یارسان هست لذا فقه شیعه چه دخلی به او دارد!؟
2.اگر هم مرادت نظر بعض داعیه داران فقه من باب حجاب اجباری
و سلطه سیاسی در جامعه است حقیر مقلد یا حجاب بانشان نیستم
3.انسانیت فوق براسلامیت حکم می کند آدمی زاد خاصه زن و کم سن
حسب پرشدن تند پیاله نفس و تحمل اش عمیقا مداراشود ولو حریم
شرع و حدود عرف را دفعتا ونه هماره شکسته باشد.
4.خدای متعال وقتی یک فرد را در همین دنیا گرفتار مرض شدید
نمود مثلا به کما رفت مرگ مغزی شد و...این ابتلا را وجه پاکسازی
و ندید گرفتن گناهان قبل اش می کند پس در شرایطی که نامبرده
امروز باشد قطعا معصوم و انشاء الله نهایتا از اهل بهشت است حتی
به دین اهل حق اش. چون اگرنه شیعه محب مولانا علی(ع)که هست
5.یک علویه منتسب به زید شهید(ع) از سرداغ دل سوزان خود
حاصل بر وضع فجیع آن ولی خدا هنگام جان دادن با کنایه بر حضرت-
بار امین باقر(ع) در آمد که:تو را عکس زید آفیت طلبی هست
(نقل به مزمون)یعنی بزرگترین گناه ها بعد شرک به ایزد و نفی ولایت
آل الله(علیهم السلام).حضرتش ولی من باب:اشدء الی الکافرین و
رحماء بینهم در گذشت و به روی خود نیاورد آن وقت تو را به خدا یا
هرکه می پرستی بگو:وظیفه یک پیرو ایشان بوده که مثلا چنانکه
کلاغ خبر آورده و انشاء الله که حق نیست بزند برسر مثل این
بچه یا اینکه نه ببوسد رویش!؟
یا ایها الناس :محمدبن علی امامی و انا عبد هو من عبیدی
#آه-مادر