مذهبی سنتی بودن دو وجه کاملا متضاد دارد!؟ و هر چند در زبان
اکثر مردم ما هنگام گفتن زندگی نامه به یک کلیشه مرسومی
بدل شده که:در خانواده ای مذهبی و سنتی به دنیا آمدم (من
باب ایجاد حس ترحم در طرف مقابل و آبکشی عملی جانماز...)
ولی مادر زادی هم اگر در این جرگه بوده باشی به مقابل دوگانه
وحشتناک و لاجرم جاداری و بس.
مذهبی سنتی سابق روشنفکری عرفی و بعد از آن.
قبل منور الفکری حقیقی اش می شود یکی مثل شیخ حسن اللهیاری
که روزی هم دست آخر عبا عمامه انداخته با کنت و کرواتی صرف در
قاب رسانه علم گردد.
اما مذهبی سنتی بعد روشنفکری یعنی مصدق کبیر و آن سه یار
دبستانی شاگردش(طالقانی بازرگان سحابی) و...(رضوان الله علیهم).
به تجربه از بهر حقیر ثابت شده که قشر بسته و ایدئولوژیک حاکمیت
فعلی جهت فشل کردن و آبرو بری از این طیف مذهبی سنتی که البته
عوام بودن عملی روی شاخ شان است به حربه پول و دادن وجوهات
شرعی در صورت طلبه بودن دست می ازند.یعنی مدتی طرف را نمک-
گیر کرده و بعد از چند صباح با قطع یاری و حتی آبرو بری او را در
وضعیت سختی چنان قرار می دهند(پاشنه آشیل در روند مالی شبکه
اهل بیت(علیهم السلام) اللهیاری دقیقا هم ایشان بودند) که عملا
مجبور به محمل بافی و دادن ارور (بروز علنی نقطه ضعفها بصورت
ملموس و گسترده)شود و حقیقتا تیشه به ریشه خودش زند.ولی هیچ
مذهبی سنتی روشنفکر درطول تاریخ به چنین دام یا مشابه اش هرگز
نیفتاده است چنانکه مثل سلیمان صرد خزاعی (ره)گرفتار شد
#مختار-ثقفی
تبدیل شدن از عضو عصائب اهل حاکمیت به جزء عصای جماعت
اپوزسیون شاید در نگاه بسیارانی تحولی شگرف بنماید.
اما امثال شیخ جابر رجبی در این میانه فیل هوا نکرده اند و بلاشک
دیر یا زود از همان زهر ماری که طرف را تا پای مرگ کشاند
(سم آرسنیک) ممکن است مانند رفقای سابق در سفره مشترک
آشنایان اکنون اش نیز یافت شود.
درد این ملا و بسیارانی چون او که میانه چرخ دنده های تیز سیاست
باری و به هر روی در حال له شدن اند جز این نیست که هرگز خدا
بهر خود شخصیت مستقلی از بادهای جریان دار سیاسی قائل نبوده
عین بید مجنون به طرف وزنده سر خم می کنند و در دامنه همه بغض
از درد کمر شکسته را فقط وقتی بروز می دهند که عملا به سوی و
ور دیگری دمرو شده باشند و آن یعنی: روز از نو و روزی از نو
#ای-دل-ساده
آقای حسن اللهیاری نه اولین ونه الزاما آخرین نمونه وضعیتی
که زیر پوست متشرعین وجامعه مذهبی سنتی جریان دارد نیست!؟
سنت و مدرنیته در یک تقابل مدام ولاجرم هستند منتها چه
آن مذهبی که از پشت عینک تشیع بنابر سلایق دوره صفوی می نگرد
وچه آن دیگری که راه مدرنیته درپیش گرفته وشیعه گری اش
هم از چنانی حدیقف خورده وشکل ذهنی گیرد عملا وعلنا هردو
قافیه راباخته اند.
فیض گرایی ایشان وشریعتمداری اینها هرگز دو مفهوم مقابل هم
نیست واگر از این زاویه به موضوع نگاه کنید تقسیم هایی همچون
شیعه انگلیسی و عمامه یزیدی که ایشان به آن دیگری نسبت دهند
کلی گویی هایی ناشیانه بیش نیست.
اللهیاری اگر حقیقتا مرد میدان بودو به بلوغ فکری رسیده چنانکه
درمورد جامه های گوناگون رسول خدا(ص)وپوشش های متفاوت اش
بهر احوالات متفاوت در زندگی داد سخن می داد من باب توجیه ترک
عبا وعمامه ایضا چسبیدن به کنت وکروات.این همه راباهم ومدام
به کار می بست تا کور شود هرآنکه نتواند دیدچه:نه همین لباس
زیبا است نشان آدمیت
#روشنفکر-عرفی
درباره نحوه شهادت آسیدجوادذاکر طباطبایی حرف و حدیث بسیاراست.
عده ای چون شیخ حسن اللهیاری آن را حاصل اراده نظام جمهوری اسلامی
من باب یک دگراندیش دانسته اند و برخی درگذشتی کاملا معمولی.
اما حقیرحسب همجواری مقطعی به دوره ای که ایشان درقم المقدسه
و بعدا کاشان بود سبب شد چندین بار میرمحمد راملاقات کرده و حتی هم
کلام شوم و لذا من باب ماجرای ذکرشده به یک دیدگاه سوم منتهی شدم.
راستش سالهای اول در گذشت آسیدجواد چند بار همسر و دختر خرد-
سال او را سرخاک می دیدم .البته انسانیت و اسلامیت حکم می کرد در
آن فضای خاص و خالی انتهای قبرستان نو هر وقت که با ایشان برخورد
می نمودم فاصله نگاه داشته ولو ساعتی خویش را سرقبر غریبه ای
آشنا جا زده معطل کنم تا اینکه راهی شوند و بعد سمت مدفن اش روم.
او یک فامیل کم سن و سال خیلی از نظر قیافه شبیه خودش خوشگل
داشت که اصلا ایشان سبب آشنایی بنده با سید شد.
اینجانب زمستان 1380ش سرباز ارتش درپادگان مرند بودم و استواری
فامیل ما اهل فیرورق (زادگاه ذاکر) به علت بارش شدید برف و مسدود
شدن راه تبریز مرا که درمرخصی 48ساعته بودیم به منزل خود برد
اینگونه با ابوی اش میر حبیب (ره) و کسان وی ارتباط یافته قرارمان شد
اگر ارتش زیر بار دادن کارت پایان خدمت قبل ازموعد 21ماه به حقیر
طلبه نجف رود درقم پی اش راگرفته وبه او ملحق شوم
البته دعای خیر آن سادات جلیل گرفت و بعدسالی همین اتفاق نیک افتاد.
یکی از بزرگان قم که استاددانشگاه و سید است شخصا به حقیرگفت: شاهد
بوده که دو فرد افراطی در خلال یکی از جلسات چیزی شبیه به اسپری را سمت
آسیدجواد از فاصله نزدیک خالی نموده بودند و علائم بیماری سرطان اش با
همین مقدمه بروز کرد.
این اشخاص شناسایی شده ومعلوم گشت نه ماموراطلاعات هستند
و نه مقام دولتی دارند بلکه صرفا افرادافراطی وابسته به جناح راست
وهوادار آتش به اختیار می باشند.رهگیری هم بدان سبب به ثمر
نشست که دولت حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدخاتمی برسر
کاربود و وزارت اطلاعات التزام دلگرم کننده ای به قانون در موارد
مشابه چون قتل های زنجیره ای و...نشان می داد.
امابعد ها قضیه لوس شد و آنها خود را گم و گورکردند پس ضربه اصلی
را کلیت حکومت وقت خورد .یعنی این جنایت را بسیاری از سر عدم علم
کافی و بغض ناشی از نارسایی های اجتماعی موجود به نظام نسبت دادند...
ولی خدایی و تا آنجا که اینجانب متوجه شدم صحت نداشت .
کل انتقادهای سید جواد که از زبان خودش شنیدم همین بحث دفاع
از شعائر حسینی(قمه زنی و...)هم مخالفت با سلایق مثل مکارم شیرازی
بود. اما اینکه سیاسی باشدنه.
این سید مظلوم دین را ازسیاست جدا نمی دانست بلکه وقتی
می گفت: سیاسی نیستم داشت به صاحبان قدرت و مدعیان آن
درنظام و اپوزسیون مخالف جمیعا اعلان می داد که باهیچ کدام
شما راه نمی آیم و سی خودمی روم.اصلا روح بلند سید به کوتاه تر
ازاین قانع نمی شد.(اهلیت هیچکدام را به رسمیت نمی شناخت)
از قضای روز گار شب سرد و طوفانی ازسال1390ش راهی شهرستان
مرند بودم یعنی سرراه خوی .دیدم سید نورانی با شال سبز پشت وانت
نیسان آبی بساط چای دارچینی برپا کرده و به مسافران داخل ماشین ها
در لیوان یکبار مصرف می دهد تا درآن راه بندان از سرمابه خودنلرزند.
همان فامیل آسید جواد بود و حالا حتی خیلی شبیه تربه او .تا مرا
شناخت قسم دادکه دیگر پی اش را نگیرم و گفت: بعد ذاکر گمنامی را
دوست دارم!!
من هم چیزهایی راکه درباره علت فوت ایشان می دانستم ذکر کردم
چشمان اش پراشک شد و ضمن قبول درگوشم ندا داد:برخوارج لعنت
#ذاکر-افلاکی
عمامه در اصل و صحیح املاء آن امامه است منتها حسب
رواج بدین شکل نگارش در عرف ما چنین بهره می بریم.
عمامه ای که طلبه حوزه علمیه شیعه بعد از حدود پنج سال
تحصیل بدست مقام رفیع مرجعیت بر سر خود گذاشته
و اصطلاحا ملبس می گردد بر دو رنگ سیاه(مخصوص-
سادات) و سفید( غیرسادات یعنی کسی که والداش از
پشت در پشت پدری اولادپیغمبر و ائمه(علیهم السلام)
نیست والا بسیاری مردم در بستگان و نسل قبل خود از
سادات مونث دارند و عملا ایشان نیز فرزند تنی و فیزیکی
اهل بیت(علیهم السلام)هستند اما سید نه) می باشد.
شکل بستن آن با آنچه میان ملایان عامه استفاده شده
و بر بالای پیشانی و موازی فرق سر چین هایش روی هم
قرار گرفته فرق دارد و این چین ها پرچین وار کل سمت
جلو کله را در برگرفته و با تکه ای از انتهایش که اصطلاحا
تحت الحنک گفته می شود درکمی بالاتر مهارشده تا ازهم
بازنشود.نام این عمامه سحاب هست و حسب اینکه در
روز عیدغدیر خم نبی اکرم (ص)آن را بر راس مبارک
مولای متقیان علی(ع)بسته علما امامیه با استفاده از
آن عملا یاد آور برائت از سقیفه بنی ساعده اند...
سحاب عمامه اولا نزد ائمه و انبیاء الهی(علیهم السلام)
می باشد(شیخ حسن اللهیاری موقع ترک تلبس یک
سری بهانه از خود می تراشیدکه نبی اکرم(ص) البسه
دیگر هم بر تن می کرد پس لزومی در استفاده از
پوشش مرسوم روحانیت شیعه نمی بیند...اما وی
متاسفانه توجه نداشت که سحاب عبا و پیراهن
دشداشه وار وجه اولاء پوشش ایشان(ص)بوده )
شیطان اما قبل از درافتادن به وادی انحراف وقتی
به بهشت عدن خدا مشغول عبادت بود یا ایامی که
با مابقی جنیان در زمین زندگی می کرد(ارض روزگاری
قبل ازخلقت بشرمحل تجمع و سکنای اجنه بوده است)
سحاب بر سر می گذاشت ولی همین مسئله دست آویز
مخالفان روحانیت شیعه شده که در نزدعوام شایعه
کنند:سحاب عمامه شیطان می باشد و آنها نیز بدون
دقت در اینکه ابلیس قبل از بد شدن آن را اختیار
کرده بود از این دستمال سر متنفرمی شوند.
اصلا شیطان صدقه سر همین عمامه و ظاهرصحیح
آخوندی توانست از دست ماموران پروردگار که
حکم داشتند کل طایفه بنلجان از جمله خود او را
بکشند نجات یافته نه اینکه چنین چیزی اختصاصی
وی باشد.